دینـــــــا!!◄دنیای ما

كودكان آنگون رفتار مي كنند كه با آنها رفتار مي شود



به خاطر بودنت خدا را خاضعانه شاکرم

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 12:26 توسط مامان دینـــــــا|

پروردگارا ؛

آرامش را همچون دانه های برف ، آرام و بی صدا بر سرزمین قلب کسانی که برایم عزیز هستند جاری بگردان.

آمین .

        


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 15:22 توسط مامان دینـــــــا|

تو این مدت دینا یه شب از طرف صمیمی ترین دوست دوران مهدش ریحانه جان ، به یه جشن دعوت شد که  با همدیگه رفتیم . اونجا دینا  5 تا  از سوره های جزء سی قرآن را از حفظ خوند و یک  mp3 player جایزه گرفت. با ریحانه صورت هاشون را نقاشی کردند ، کاری که دینا خیلی دوست داره و من زیاد خوشم نمیاد. با همدیگه کلی پچ پچ کردند و خندیدند و در کل شب خیلی خوبی را گذروندن.




بعد از نقاشی رو صورت

خسته و کوفته این جوری خوابش برد


دو روز بعدش هم دینا، ریحانه را برای ناهار دعوت کرد خونمون که بازم کلی بازی کردند و بهشون خوش گذشت . در کل من رابطه ریحانه و دینا را خیلی دوست دارم . وقتی با هم تلفنی صحبت می کنند مثل دو تا آدم بزرگ  از درس و مدرسه و دلمشغولی هاشون برای هم میگن . روزی که ریحانه می خواست بیاد خونمون دینا نظر داد که چی برای ناهارشون درست کنم که دوستش بیشتر خوشش بیاد. براش مهم بود که اتاقش و خونمون حتما مرتب باشه. براش مهم بود که من جلوی دوستش چی می پوشم و این یعنی دینا خانم دیگه کودکی را داره پشت سر می ذاره .



جدیدا می بینم به قیافه، طرز لباس پوشیدن و حتی شغل والدین دوستاش توجه نشون میده . مثلا میگه : مامان باران خیلی خوشتیپه ، از همه ی مامانای کلاس خوشتیپ تره یا بابای تسنیم حتما خیلی پول داره  چون فلان ماشین سوار میشه !

یادم به یکی از دوستای خودم افتاد که میگفت : یه بار مدرسه پسرم (بچه دوم دبستانی) جلسه داشتن به من گفته شما نیا حتما بابا بیاد. ازش پرسیدم چرا؟ گفته : چون دماغت بزرگه زشته ولی مامانای دوستام خوشگلن!حالا منم به فکر یه عمل زیبایی کامل افتادم تا از مامان باران بزنم جلو ! پس فردا دینا برنگرده همین را به من بگه . ولی از شوخی گذشته بچه های الان زیاد درگیر این چیزا شدن و دلیل اصلیش هم الگوی رفتاری خود ماست . 



نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 21:49 توسط مامان دینـــــــا|


بچه های همسایه عصر ها تو کوچه با هم بازی می کنند . بین این بچه ها پسر کوچولوی افغانی که میخوره 6-5 ساله باشه توجه دخترک ما رو به خودش جلب کرده تا اونجایی که عصرها برای تماشای بازی این کوچولو چند دقیقه ای را دم در وایمیسه . اوایل فکر می کردم دوست داره بره باهاشون بازی کنه ولی یه بار که ازش پرسیدم بدون خجالت راز دلش را به مامان گفت که: مامان! ببین این پسر افغانی چقدر بامزه است ، من دوست دارم بازیش را نگاه کنم. از حق نگذریم سلیقه ی دخترکمون خوبه ، چون پسره چهره معصوم و دوست داشتنی داره . خدا برای پدر و مادرش حفظش کنه .



دو تا واژه بی تیپ و خَرچه پورچه  این روزا جزو فرهنگ لغات دینا شده که بین من و باباش هم دیگه رواج پیدا کرده. مثلا اگه بهش بگم فلان لباس را بپوش میگه میخوای بی تیپ بشم یا چند وقت پیش رفتیم مغازه براش کفش بخرم روی هر چی من دست گذاشتم میگه نه ، من اینو نمی خوام بی تیپه . خَرچه پورچه هم مترادف به درد نخور هست . مثلا به پیکان بار میگه ماشین خَرچه پورچه.


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 19:16 توسط مامان دینـــــــا|



برای مایی که همیشه فاصلمون با تاریخ اتفاقات ، از زمان به وقوع پیوستن تا درج شدن در اینجا زیاده ، گذاشتن عکس های داغ داغ از یک روز زیبای بارانی در تراس زیباتر خونه ی دایی که رو به باغ هست، ذوق زیادی داره . عکس ها را همین یک ساعت پیش گرفتیم.







همراه با دختر دایی و پسر عمه

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 18:19 توسط مامان دینـــــــا|



طراح قالب : مهديه